bookmark

معنی تير

تير

تيركمان،گلولۀ توپ و تفنگ،و هر چوب راست چون تير بام خانه كه شاه تير گويند،و تير كشتى كه بادبان از ان بياويزند،و تير عصارى،و تيرى كه قناديان شيرۀ بقوام آمده بدان زنند،و چوبى كه نان بدان پهن و تنك كنند و تير تتماج گويند، و چوبى كه هر دو پلۀ ترازو از ان آويخته باشد و امثال آن،و آنچه از اجناس خود بهتر و برگزيده باشد،چنانكه گويند كه اين تيرش است يعنى خلاصه‌اش است،و برگزيده‌اش است،و نصيب و حصه،و ستارۀ عطارد،و تاريك و تيره،و صاعقه ليكن بدين معنى بير بباى تازى نيز گذشت،و ماه چهارم از سال شمسى،و روز سيزدهم از هر ماه شمسى، و فرشته‌ايست كه بر ستوران موكل است،و تدبير امور روز تير و ماه تير بدو متعلق است، و روز تير از ماه تير پارسيان جشن كنند،چه مقرر پارسيانست كه چون نام روز با نام ماه موافق آيد آنروز جشن كنند،و عيد گيرند،و نيز بسبب آنكه درين روز ازين ماه ميان افراسياب كه بر بلاد ايران مستولى گشته،و ميان منوچهر كه در قلعۀ طبرستان آمل متحصن بود،بدين شرط صلح شد،كه از لشكر منوچهر بهمه نيروى خويش تيرى اندازد هر جا كه آن تير برسد سرحد آنجا باشد،آرش كه بكماندارى در ميان ايرانيان مشهور است تيرى انداخت،و آن تير بر لب آمو افتاد و سرحد آن شد،و گويند كه آن تير حكيمى ساخته بسيماب پر كرده بود بدان سبب آن مقدار راه رفت،و اللّه اعلم،و شايد كه وجه تسميۀ روز تير و ماه تير همين باشد،و از جملۀ اين معانى آنچه خفايى داشت شواهد آن مذكور ميشود،فردوسى گويد: بيت همه سال تير تو از ماه تير بزرگى و شاهى و تاج و سرير نزارى گويد: بيت چو لشكر جمع شد شه تيرشان كرد براى تعبيه تدبيرشان كرد و سيف گويد: بيت دو رنگ و سركش و بيكار همچر قوس قزح غليظ و خشك و گران خيز همچو تير خراس و فخرى گويد: بيت ز موج معركه كشتى عمر آن نجهد كه باشدش ز دعا و ثنات لنگر و تير و مختارى گويد: بيت كنون كه خور بترازو رسيد و آمد تير شدند راست شب و روز چون ترازو تير و دقيقى گويد: قطعه تو آن ابرى كه نا سايد شب و روز ز باريدن چنان چون از كمان تير نبارى بر كف دلخواه جز زر چنان چون بر سر بدخواه جز تير و بير بباى تازى،درين بيت نيز خوانده‌اند چنانكه گذشت،و در فرهنگ چند معنى ديگر آورده:قهر و خشم،و تنگ كه بتازى ضيق گويند،و فصل پاييز،و قدر و مرتبه، و شكوفۀ خرما،و طاقت،و نوعى از مار،و جنسى از مرغ،و رشته،و تيريز جامه،و مورچه،و كرباس،و نام گل نرگس،و از جملۀ اين معانى،چهار معنى اول را شاهد آورده،خسرو گويد: بيت سهل است اين كه تير تو بركه نه ايستاد بل كه نه ايستاد به پيش تو گاه تير و سنايى گويد: بيت آنكه در پيش سخن تيغ زبانش گه زخم از پى فايده چون تير ميان بندد تير و كمال گويد: بيت شيرين كه يافت كام دل از لذت جهان كو تنگ و تير حادثه چون نيشكر نديد و سوزنى گويد: بيت سال عالم عنف و لطف و قهر و كينت مايه كرد تا زمستان و بهار آورد و تابستان و تير و فيضى گويد: بيت قسم بقبضۀ قدر كمان قدرت حق كه با تو نيست كس از روزگار در يك تير اما در شهادت بعضى ابيات تأملست.
(
فرهنگ رشیدی
, ص463)
sourceLink

بر وزن مير چند معنى دارد 1 - معروفست و به عربى سهم خوانند 2 - نام فرشته‌ايست كه بر ستوران موكل است و تدبير و مصالحى كه در روز تير و ماه تير واقع شود به او تعلق دارد 3 - نام ماه چهارم است از سالهاى شمسى و آن مدت بودن آفتاب است در برج سرطان 4 - نام روز سيزدهم است از هر ماه شمسى نيك است در اين روز دعا كردن و حاجت خواستن و روز عيد فارسيان هم هست بنا بر قاعدۀ كليه ايشان كه چون نام روز با نام ماه موافق آيد آن روز را عيد كنند و جشن سازند و بعضى گويند چون در اين روز ميان افراسياب كه بر بلاد ايران مستولى شده بود و منوچهر در قلعۀ تركستان متحصن گرديده بود به اين شرط صلح شد كه يك كس از لشگر منوچهر به همه نيروى خويش تيرى بيندازد هر جا كه آن تير بيفتد آنجا سر حد باشد گويند آرش تيرى انداخت آن تير بر كنار آب آمون افتاد و آنجا سرحد شد و فارسيان از نكبت و فلاكت نجات يافتند بنابراين در اين روز از اين ماه جشن سازند و عيد كنند و اين روز را مانند مهرگان و نورزند مبارك داندن و اين روز را تيركان و جشن اين روز را جشن تيركان خوانند 5 - به معنى حصه و بهره و حظ و نصيب و قسمت باشد 6 - نام ستاره عطارد است او را دبير فلك خوانند و گويند مربى علما و مشايخ و قضاوت و ارباب قلم باشد 7 - غضب و قهر و خشم را گويند 8 - به معنى تنگ است كه در برابر گشاد باشد و به عربى ضيق خوانند 9 - تيره و تار و تاريك باشد 10 - فصل پائيز و خزان را گويند 11 - قدر و مرتبه و عظمت و شوكت باشد 12 - هر چوب راست را گويند همچو تيرى كه خانه بدان پوشند و تيرى كه در ميان كشتى نصب كنند و بادبان از آن آويزند و تير عصارى و چوبى كه هر دو پلۀ ترازو از آن آويخته باشد و چوبى كه خمير نان را بدان تنك سازند و تيرى كه قناديان شيره به قوام آورده را به آن بزنند ولت كنند و تير تيماج و تيرگز و امثال آن 13 - صاعقه و طوفان 14 - شكوفه خرما كه عربان طلع گويند 15 - تاب و طاقت و امان و مروت 16 - نوعى از مار است 17 - نام جنسى از مرغ باشد شبيه به طاوس ماده كه اهل نام جنسى از مرغ باشد شبيه به طاوى ماده كه اهل مغرب آن را شفنين خوانند و به اين معنى به كسر اول و ضم ثانى هم آمده است 18 - به معنى رشته و موى باشد 19 - تريز جامه را گويند 20 - بى‌كرباس باشد 21 - مورى را گويند و آن نوعى از پارچه سفيد است 22 - گل نرگس را گويند و آن گلى است معروف 23 - هر چيز كه از انواع و اجناس خود بهتر باشد 24 - هر دو چيز كه در جثه و تركيب و صفات ديگر با هم برابر باشند 25 - گلولۀ توپ و امثال آن بود 26 - صحرا و بيابان را گويند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص258)
sourceLink

اول بمعنى نصيب آمده است چنانكه حكيم قطران گفت: بيت لاله سرخى يافته بهره ز تو وقت بهار آبى از من يافته زردى بگاه تير تير ديگر بمعنى پاييز است و تير نصيب را نيز ذكر كرد.[عنصرى گويد ] بيت اگر به تير مه از جامه[بيش] بايد تير چرا برهنه شود بوستان چو آيد تير ديگر بمعنى تيره آمده است.حكيم سوزنى گفت:بيت پيرى چون عمر من نه مه و سال صيد كرد شد روزگار روشن او چون شبان تير
(
صحاح الفرس
, ص103)
sourceLink

- فصل خزان. ديگر نصيب و حصه و بهره باشد. مثالش حكيم قطران فرمايد بهر دو معنى: بيت لاله سرخى يافته بهره ز تو وقت بهار آبى از من يافته زردى بگاه تير تير و ديگر بمعنى عطارد. و سهم باشد. باين دو معنى شمس فخرى فرمايد: بيت بزخم تيغ ز خورشيد نور بستانى بنوك تير بسقف فلك بدوزى تير و ديگر نام ماه چهارم از سال شمسى باشد كه ماندن آفتابست در برج خرچنگ. مثال اين معنى شيخ سعدى گويد: شعر بسا تير و دى ماه و اردى‌بهشت بيايد كه ما خاك باشيم و خشت و ديگر نام فرشته‌ايست كه مصالح ماه تير و روز تير با و متعلق است. و در فرهنگ بمعنى غضب نيز آورده و باين بيت امير خسرو متمسك شده: بيت سهلست اينكه تير تو بر كه نه ايستاد بل كه نه ايستاد به پيش تو گاه تير و ديگر بمعنى چيزى كه از انواع و اجناس خود بهتر باشد نيز آمده. و بمعنى تنگ كه آن را ضيق خوانند نيز آمده. مثال اين معنى خلاق المعانى گويد: بيت شيرين كه يافت كام خود از لذت جهان كو تنگ و تير حادثه چون نيشكر نديد و ديگر بمعنى تيره و تاريك باشد. مثالش شمس فخرى گويد: بيت در آن زمان كه عنان غضب بجنبانى شود ز هيبت تو روز بر عدو شب تير و ديگر تير كشتى و تير عصارى. مثالش هم او گويد: شعر ز موج معركه كشتى عمر آن بجهد كه باشدش ز ثنا و دعات لنگر و تير و ديگر سيزدهم روز از ماه را گويند. مثالش مسعود سعد سلمان فرمايد: بيت اى نگار تير بالا روز تير خيز و جام باده ده در لحن زير و در نسخۀ ميرزا نام مرغى نيز باشد. و در فرهنگ بمعنى مطلق چوب راست چون تبرى كه نان را بدان پهن كنند و نيز سقف خانه و امثال آن و نوعى از مار و گروهۀ تفنگ و توپ نيز آورده.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص291)
sourceLink

بكسر اول معانى بسيار دارد تير كمان و كلولۀ توب و تفنك و هر چوب راست چون تير بام خانه كه آن را شاه‌تير كويند و تير كشتى كه بادبان از آن بياويزند و تير عصارى و تيرى كه قناديان شيره بقوام آمده بدان زنند و چوبى كه بدان نان پهن كنند و تير تتماج كويند و چوبى كه هر دو پلۀ ترازو از آن آويخته باشند و امثال آن و آنچه از امثال خود بهتر و بركزيده‌تر باشد چنانكه اين تيرش است يعنى بركزيدۀ آنها است ديكر بمعنى نصيب و حصّه و ستاره عطارد و تاريك و تيره حكيم سوزنى كفته زشت زلف كمان ابروان و تيرقدان نماند بهره و حظ و نصيب و تير مرا چو تير محترمم ز افتاب تاثيرى فتاده كار چو با آفتاب و تير مرا تحير است چو از ديدن ستاره بروز ز ديدن قمر اندر شبان تير مرا و تير ديكر بمعنى صاعقه ليكن باين معنى بباى تازى كذشت و ماه چهارم از سال شمسى و روز سيزدهم از هر ماه شمسى و فرشته‌ايست كه بر ستوران موكل و تدبير امور روز تير و ماه تير بدو متعلق است و روز تير از ماه تير پارسيان جشن كنند چه مقرر كرده‌اند كه چون نام روز با نام ماه موافق افتد آن‌روز را ميمون شمرند و عبد كنند و بجهة آنكه در وقت مصالحۀ منوچهر و افراسياب قرار شد كه يك تير پرتاب حد وسن ايران با توران فاصله داشته باشد و به تير آرش كه كويند از مازندران بمرو رسيده مصالحه شد اين روز را تيركان كويند و عيد كيرند و مى‌شايد كه ماه تير و روز باشد باين ملاحظه كفته باشند و ازين معانى كه مذكور شد هريك كه خفائى دارد شواهد آن مذكور و مرقوم مى‌شود فردوسى كفته همه‌ساله تير تو از ماه تير بزركى و شاهى و تخت و سرير چو لشكر جمع شد شه تيرشان كرد براى تعبيه تدبيرشان كرد سيف اسپرنكى كفته دورنك و سركش و بيكار همچو قوس‌وقزح غليظ و خشك و كران‌خيز همچو تير خراس ز موج معركه كشتى عمر آن بجهد كه باشدش ز دعا و ثنات لنكر و تير و نوعى از مار كه آن را تيرمار كويند و بمعنى تار حكيم فرخى كفته پادشه اين‌چنين سزد كه دهند پادشاهان بفضل او اقرار مملكت را ملك چنين بايد كه كند كار ملك راست چو تار در تار نيز نوشته‌ام و بمعانى متعدده در فرهنك جهانكيرى آورده كه در شواهد آن تامّل است و اغلب را مؤيّد و شاهد نيست و شواهد چند من پيدا كرده‌ام و بى‌ترتيب نوشته و مى‌نويسم حكيم سنائى در مدح خواجه عثمان مختارى كفته نشود بيش دو خورشيد دو مه تارى تير كه بر دلمعۀ از خاطر مختارى تير آنكه پيش قلم همچو سنانش كه زخم از پى فايده چون تير ميان بندد تير آنكه در چشم خردمندى و در كوش يقين بيش از اندازۀ صدقش بكمان آيد تير كر بزر وصف كند برك‌رزان را پس از ان برك زرّين شود از دولت او در مه و تير حكيم عنصرى كفته اكر به تير مه از جامه بيش بايد تير چرا برهنه شود كلستان چو آيد تير حكيم لامعى كركانى كفته برك فرو هشت شاخ و كشت هوا تير وامد در بوستان و صحرا تغيير آب نه چونان كه خوردۀ تو بخرداد باد نه چونان كه ديدۀ بمه تير بمعنى تير تفنك حكيم ازرقى كفته ز شر برجى قضا را چرخ دارى ملك را ديد در ميدان برابر ز آتش چرخ را پر كرد و بشتافت كز آتش بيند او پاداش و كيفر بزد بر بارۀ بركستوان دار خدنكى راست‌رو بر كستوان در ز زخم تير تا پاى خداوند بدستى مانده بد يا نيز كمتر
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص287)
sourceLink

[اسم‏] [عربی‏] صحرا و بيابان و شاه تير و [اسم خاص‏] نام شخصى. ¦¦
[صفت‏] [فارسی‏] تيره و تاريك و تنگ و ضيق. ¦¦
[اسم‏] [فارسی‏] آلت دفاع چوبينى كه از آهن نوك تيزى مسمى به پيكان مسلح شده و بطرف مقصود بزور و قوت كمان انداخته مى‌شود و بتازى سهم گويند. و حصه و بهره و حظ و نصيب و قسمت. و ستارۀ عطارد. و غضب و قهر و خشم و آه. و فصل پائيز و خزان. و قدر و مرتبه و عظمت و شوكت. و روشنائى. و هر چوب راست و مدور همچون چوبى كه خانه بدان پوشند و چوبى كه در ميان كشتى نصب كنند و بادبان از آن آويزند. و چوب عصارى و چوبى كه دو پلۀ ترازو از آن آويخته است. و چوبى كه خمير نان را بدان تنك سازند و چوبى كه قنادان شيرۀ بقوام آورده را بدان زده ولت كنند. و تير تتماج و تير گز و مانند آن. و صاعقه و طوفان. و طلع و شكوفۀ خرما. و تاب و طاقت و مروت و امان. و يك نوع مار. و نوعى از مرغ شبيه بطاووس ماده كه بتازى تير ( teyor ) گويند. و رشته و موى و تيريز جامه و كرباس و مورى كه جنسى از پارچۀ سفيد است. و گل نرگس. و هر دو چيز كه در جثه و تركيب و صفات ديگر با هم برابر باشند. و گلولۀ توپ و تفنگ. و صحرا و بيابان. و ماه چهارم از سال جلالى و روز سيزدهم از هر ماه شمسى و روز سيزدهم تير ماه چون نام روز با نام ماه موافق آمده عيد و جشن بايد كرد و گويند درين روز ميان افراسياب و منوچهر مصالحه واقع شد. و نام فرشتۀ موكل رستور و تدبير امور تير ماه و روز تير باين فرشته متعلق مى‌باشد.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1018)
sourceLink

عطارد.رودكى گويد: پيرش عطارد آنكه نخوانيش جز دبير#نامش يكى عطارد و نام دگرش تير.
(
فرهنگ قواس
, ص14)
sourceLink

(اسم) چوبى راست و باريك كه در نوك آن آهن تيزى نصب مىكردند و در ته آن پرهايى مىنشاندند و آن را با كمان پرتاب مىكردند.سهم.خدنگ.ناوك. || گلولۀ توپ و تفنگ و امثال آن.هرچه از گلوله و مانند آن از توپ و تفنگ و امثال آن رها كنند.|| هر شىء راست و استوانهشكلى كه از سيمان، چوب، فلز، ...ساخته شده باشد: تير چراغبرق.تير دروازه....|| تير كشتى و عصار و خانه و داربام.هر چوب راست همچو تير كه خانه را بدان پوشند و تيرى كه در ميان كشتى نصب كنند و بادبان از آن آويزند و تير عصارى.|| چوبى كه هر دو كفۀ ترازو از آن آويخته باشد.|| چوبى كه خمير نان را بدان نازك و پهن كنند.تير تتماج. || تيرى كه قنادان شيرۀ بهقوامآورده را به آن بزنند و لت كنند.|| واحد طول به اندازۀ مسافت پرتاب يك تير.|| دردى موضعى كه مانند اين است كه سوزنى در آن قسمت فرو رود.←تير كشيدن. تير آسيا؛ قطبالرحا.محور. تير از كمان رفتن (به دررفتن)؛ تير از شست به در رفتن.تير از شست رها شدن. || كنايه است از كار از كار گذشتن. تير امان؛ تيرى كه نام سلطان يا امير روى آن حك شده بود و آن را به هر كس مىدادند نشانه امان او بود و سپاهيان متعرض او نمىشدند. تير برق؛ تيرى كه سيمهاى برق روى آن كشيده شده باشد. تير بر (به) نشانه زدن؛ كنايه است از به مقصود رسيدن.موفق شدن.كامياب گرديدن. تير بندوق؛ گلولۀ بندوق و توپ.گلولۀ تفنگ. تير به تاريكى افكندن.←تير در تاريكى انداختن. تير به هدف خوردن؛ كنايه است از موفق شدن در كارى.به هدف رسيدن. تير بيله.←بيلك. تير پرتاب؛ تيرى كه بسيار دور مىرود و بيشتر براى تمرين يا تعيين فاصله آن را مىانداختهاند. || تير هوايى. تير پرتابى.←تير پرتاب. تير تام؛ تير كامل بىعيب. تير تخش؛ تير هوايى.تير آتشبازى. تير تظلم؛ كنايه است از آه مظلومان. تير تفنگ؛ گلولۀ تفنگ. تير تلگراف؛ تيرى كه سيمهاى تلگراف روى آن كشيده شده باشد. تير چرخ؛ كنايه است از حادثۀ آسمانى. || چيزى مانند تيرهوايى كه از آهن سازند و درون آن را پر از باروت كرده آتش زنند و به جانب دشمن اندازند. || تيرى كه از كمان اندازند. تير حمال؛ تير محكمى كه تيرهاى سقف بر آن قرار مىگيرد. تير خاكى؛ نوعى از تير كه پيكانش از استخوان بود و از همۀ تيرها دورتر مىرفت.تير كوچك سبكسر. تير خانه.←تير حمال. تير خدنگ؛ تيرى كه چوب آن از چوب درخت خدنگ است. تير خراس؛ تير عصارى. تير خلاص؛ گلولهاى كه براى كشته شدن قطعى شخص اعدامى يا جانور شكار شده از فاصلۀ نزديك به سر او شليك كنند. تير در تاريكى انداختن؛ كنايه است از كارى را بر پايۀ گمان و پندار انجام دادن. || بدون اميد به موفقيت تلاش كردن. تير در جعبه گذاشتن؛ تير در تركش نگه داشتن براى احتياط. || مجازاً، دورانديشى كردن. تير در كمان راندن (گذراندن)؛ تير پرتاب كردن. || كنايه است از اقدام كردن به كارى. كارى را شروع كردن. تير در كمان شكستن (راندن، كشيدن، گرفتن، نهادن)؛ كنايه است از مهيا كردن تير براى انداختن بر كسى. تيردستى؛ عصا. تير دوكمانه؛ تيرى كه چون رها شود به جايى برسد و از آنجا جسته به جاى ديگر بخورد. تير روى تركش؛ تير خوب و بهتر كه آن را بيرون تركش جاسازند و در آنجا گذارند. تيرساز؛ زخمه.مضراب ساز. تير سبكزخمه؛ تير شكرزخمه.تير بىخطا. تير سحر؛ روشنى صبح كاذب. || كنايه است از آه سحرگاهى مظلومان.نفرين. تير سقف.←تير حمال. تير سيمانى؛ تير از جنس سيمان مسلح. تير شكرزخمه؛ تيرى كه هر جا زنند به هدف مىخورد و خطا نمىكند. تير شه.←تير امان. تير شهاب؛ شهاب.← همين مدخل . تير عصارى؛ غنگ.چوبى دراز كه عصاران در كارگاه آويزند تا گران گردد و روغن از كوفته بيرون آيد.تير خراس. تير غيب؛ تيرى كه از جايى نامعلوم يا به وسيلۀ شخصى ناپيدا رها شود. || مرگ بر اثر حادثهاى نامعلوم. تير قرعه؛ دو تير كه با آن فال گيرند. تير قمار؛ تيرى كه با آن قمار مىكردند. قدح.زلم.سهم. تير كاكلربا؛ تيرى كه از سر نشان بگذرد و به سر هدف برسد.تيرى كه موى كاكل را از سر بربايد و شخص را آسيب نرسد و اين كمال مبالغه است در تيراندازى. تير (كسى) به سنگ خوردن؛ كنايه است از به مقصود خود نرسيدن او. شكست خوردن نقشههاى او. تير كشتى؛ ستون و يا سكان كشتى. تير گز؛ نوعى تير كه چوب آن از درخت گز باشد. تير مژگان؛ كنايه است از مژۀ بلند و زيبا. تير ناوك؛ تيرى كه چوب آن از نى و ميانتهى باشد. تير نشانه؛ تيرى كه براى تمرين تيراندازى به هدفى پرتاب مىكنند. تير و تخته؛ مجازاً، لوازم و وسايل چوبى مثل تخت، كمد، ميز و صندلى و... تير هوايى؛ تيرى كه به سوى آسمان و بدون هدفگيرى شليك شود. || قسمى از آتشبازى.تير آتشبار. آخرين تير تركش؛ كنايه است از آخرين تلاش.آخرين قسمت هر چيزى. آخرين توانايى. با يك تير دو نشان زدن؛ ←يك تير و دو نشان. تنها تير تركش؛ آخرين تير تركش. مثل تير؛ بسيار سريع. يك تير و دو نشان؛ كنايه است از انجام دادن كارى كه متضمن دو فايده باشد.
(
لغت نامه دهخدا
, ص815)
sourceLink

(اسم) ماه تير.نام ماه چهارم است از سالهاى شمسى و آن، مدت بودن آفتاب است در برج سرطان.|| روز تير.نام روز سيزدهم است از هر ماه شمسى.|| نام فرشتۀ موكل بر اين روز.|| ستاره عطارد. || فصل خزان.فصل پاييز.بادبَر.خريف برگريزان.|| (اصطلاح كيمياگران) جيوه. عطارد.سيماب. تير بازوى چرخ؛ عطارد.← همين مدخل . تير فلك؛ تير چرخ.عطارد.← همين مدخل . ¦¦
(اسم) نصيب.بهره.بخش.حصه.حظ. قسمت. ¦¦
(اسم) غضب.قهر و خشم. ¦¦
(صفت) تيره و تاريك. ¦¦
(صفت) هر چيز كه از انواع و اجناس خود بهتر باشد.آنچه از امثال خود به اندام بهتر و برگزيدهتر باشد.تمام.بىكاستى. بى هيچ كمى: اين تيرش است؛ يعنى برگزيدۀ آنهاست.
(
لغت نامه دهخدا
, ص816)
sourceLink

ضرب المثل تير

پدر كز من روانش باد پرنور - مرا پيرانه پندى داد مشهور - كه از بی دولتان بگريز چون تير - وطن در كوى صاحب دولتان گير

رجوع به: اگر خاك هم...، شود است.
(
امثال و حکم
, ص501)
sourceLink

يكى را بده راه نميدادند گفت تير و تركش مرا بخانۀ كدخدا(يا رئيس) بريد

اين هر دو مثل بالا در موردى ايراد مى‌شود كه شخصى را در موردى بحساب نميگيرند ولى او خود ادعا مى‌كند كه آن كار تحت نفوذ و اختيار و ارادۀ اوست.
(
فرهنگ عوام
, ص690)
sourceLink

بر اينگونه گردد همى چرخ پير - گهى چون كمان است و گاهى چو تير

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص415)
sourceLink

گر اين تير از تركش رستمى است نه بر مرده بر زنده بايد گريست

(
فرهنگ عوام
, ص482)
sourceLink

تير را در چشم خود نمى‌بيند و خار را در چشم ديگران مى‌بيند

همانند: كور خود است و بيناى مردم.
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

تير اگر راست شود بر هدف است - ور رود كج ز هدف بر طرف است

جامى. رجوع به: اگر خواهى از هر دو...، شود.
(
امثال و حکم
, ص569)
sourceLink

چو تير از ره بخواهد تافتن سر پديد آيد در آهنگ كمان در.

ويس و رامين.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص638)
sourceLink

مو را به چشم ديگران مى‌بيند،تير را به چشم خود نمى‌بيند

عيب كوچك ديگران را مى‌بيند و عيب بزرگ خود را نمى‌بيند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص715)
sourceLink

بعدِ هفتاد،برفى بيفتاد،به حق اين پير،به قدر اين تير

(كنايه به سالى كه هفتاد روز پس از نوروز برف سنگينى افتاده است).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص443)
sourceLink

تيرى كه نه بر هدف گرايد - آن به كه ز جعبه برنيايد

(گفتن كه نه ازو داد باشد پيمودن باد باد باشد...) امير خسرو دهلوى.
(
امثال و حکم
, ص570)
sourceLink

آنچه يك پيرزن كند به سحر - نكند صد هزار تير و تبر

سنائى. نفرين مظلوم خاصه شبگير اثرى شوم دارد. نظير: از خدا و اجل نه آگاهى ايمن از ناوك سحرگاهى اى بسا تاج و تخت مرجومان لخت لخت از دعاى مظلومان اى بسا رايت عدو شكنان سرنگون از دعاى بيوه زنان اى بسا نيزه‌هاى گنجوران شاخ شاخ از دعاى رنجوران اى بسا تيرهاى جباران تار تار از دعاى غم خواران اى بسا باد و بوش تكسينان ترت و مرت از دعاى مسكينان اى بسا باد و كبر طارم و تيم زير و بالا ز آب چشم يتيم اى بسا رفته ملك پر هنران زار زار از دعاى بى‌پدران. سنائى. آه مظلوم در سحر بيقين بتر از تير و ناوك و زوبين در سحرگه دعاى مظلومان نالۀ زار و واى مظلومان بشكند شير شرزه را گردن دركش از ظلم خسروا دامن آنچه در نيم شب كند زالى نكند چون تو خسروى سالى. سنائى.
(
امثال و حکم
, ص51)
sourceLink

(آه شب مظلومان فوق العاده مؤثر است).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص28)
sourceLink

تير چون از كمان سست آيد - از كجا بر هدف درست آيد

اوحدى.
(
امثال و حکم
, ص569)
sourceLink

تير كه در كيش كمان وش بود - عاقبتش تاب ز آتش بود

(هركه در اين كيش از او خم نرفت راست نشد تا بجهنم نرفت...) امير خسرو دهلوى.
(
امثال و حکم
, ص569)
sourceLink

تيرى كه از شست و ماهى‌اى كه از شست رفت بازنگردد

همانند و بمعنى تير از دست رفتن
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

خار را در چشم كسى ديدن و تير را در چشم خود نديدن

عيبجو بودن،معايب بزرگ خود را نديدن و عيب‌هاى كوچك ديگران را بزرگ جلوه دادن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص317)
sourceLink

گاه باشد كه كودكى نادان به غلط بر هدف زند تيرى

به كتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص480)
sourceLink

دزد كه به دزد ميرسد، تير از چله كمان برميدارد

همانند:حمامى كه بحمامى ميرسد دخل را مى‌بوسد.سگ سگ را نميخورد.
(
فرهنگ عوام
, ص264)
sourceLink

به آغالش هركسى بد مكن - نشانه مشو پيش تير سخن

اسدى.
(
امثال و حکم
, ص375)
sourceLink

ز خم تير(يا سنان)بر تن است و زخم زبان بر جان

(
فرهنگ عوام
, ص324)
sourceLink

زن جوان را تيرى در پهلو نشيند بهتر كه پيرى

(
فرهنگ عوام
, ص329)
sourceLink

چو تير از كمان رفت نايد بدست (يا به شست)

(
فرهنگ عوام
, ص201)
sourceLink

تيرى كه از كمان جست(يا رفت) برنميگردد

(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

تير از دست یا از شست يا از كمان رفتن

فرصت از دست دادن موقع كارى گذشتن.همانند:ماهى‌اى كه از شست (قلاب)و تيرى كه از شست(انگشت دست) رفت باز نگردد.
(
فرهنگ عوام
, ص174)
sourceLink

تير به نشان زدن(يا)تير به نشان خوردن

موفق شدن،به مقصود رسيدن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص252)
sourceLink

باز نايد تير هرگز كز كمان بيرون شود

(آخر اى عاشق ز جور يار آهى برمكش...) خواجه رستم خوريانى.
(
امثال و حکم
, ص361)
sourceLink

(آخر اى عاشق ز جور يار آهى برمكش...)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص116)
sourceLink

اينجاست كه تير ما به سنگ آمده است

(هرگز به دل تو ناله تأثير نكرد...)رايب نائينى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص101)
sourceLink

پيكان به تير جا كند آنگاه بر نشان

نظير: تا كه از خود نگذرى از ديگران نتوان گذشت. رجوع به: يك سوزن بخود بزن...، شود.
(
امثال و حکم
, ص525)
sourceLink

تير را بشير مياندازند نه بگربه

همانند اگر سرشكنى سردسته يا نه را بشكن
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

چو تير از كمان رفت نايد بشست.

(
امثال و حکم
, ج2 , ص638)
sourceLink

با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست

(عاشق چه كند گر نخورد تير ملامت...) حافظ. رجوع به: با قضا كارزار... و رجوع به: اذا جاء القضا...، شود.
(
امثال و حکم
, ص373)
sourceLink

چه تير از كمان،چه حرف از دهان

جلوى حرف زده شده را مانند تير از كمان دررفته نتوان گرفت.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص296)
sourceLink

تيرش كج پرد چو كج باشد كمان

همانند:خشت اول چون نهد معمار كج ميرود تا گنبد دوار كج.
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

جهان زير شمشير تير اندر است.

(سپاه و دل و گنجم افزونتر است... چو برداشتى شد گشاده جهان از آهن چه داريم گيتى نهان.) فردوسى. رجوع به: الجنة تحت ضلال السيوف، و رجوع به: عروس ملك كسى...، و رجوع بدنيا ميدان جنگ است، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص601)
sourceLink

هر تيرى در تركش داشت انداخت

تمامى تدبير خود را براى حصول مقصود بكار برد.همانند:هر زورى داشت زد.
(
فرهنگ عوام
, ص634)
sourceLink

تير انداخت و كمان پنهان كرد

مرتكب گناهى شد و آن را پنهان ساخت
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

از بی دولتان بگريز چون تير

(مرا روشن‌روان پير خردمند ز روى عقل و دانش داد اين پند كه.... وطن در كوى صاحبدولتان گير.) سعدى. نظير: شمعى كه بود ز روشنى دور ندهد بچراغ ديگرى نور با هركه نه دولتى است منشين كز سركه نگشت كام شيرين. امير خسرو. رجوع به: خاك هم بسر مى‌كنى پاى تل بلند، شود.
(
امثال و حکم
, ص109)
sourceLink

شكار كه سر تير آمد بايد زد

فرصت كمتر بدست ميآيد،وقتى بدست آمد بايد از آن استفاده نمود.
(
فرهنگ عوام
, ص380)
sourceLink

تير هميشه به نشانه نمی آيد

مقدمه همواره به نتيجه و ساعى بمقصد نرسد.
(
امثال و حکم
, ص570)
sourceLink

تير بگذشته چون توان دريافت

(رفتنى رفت و آن قضا بشتافت...) سنائى. رجوع به: تيرى كه از كمان جست...، شود.
(
امثال و حکم
, ص569)
sourceLink

به يك تير برگشتى از كارزار

(من از تو صد و شصت تير خدنگ بخوردم نناليدم از نام و ننگ... بخفتى بر اين بارۀ نامدار بخوردى يكى چوبه تير گزين نهادى سر خويش بر پيش زين.) فردوسى. رجوع به: بيك بانك علم منه، شود.
(
امثال و حکم
, ص489)
sourceLink

تير كج هرگز نيايد بر نشان

(نيست در دولت،ره ناراست را...)شمسه
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص252)
sourceLink

ز صد تير آيد يكى بر نشان

(
فرهنگ عوام
, ص326)
sourceLink

تير چون كژ شود كمان گردد

نقل از مجموعه مختصر امثال طبع هند.
(
امثال و حکم
, ص569)
sourceLink

هر دو تير شه سر يك چرمند

مانند هم هستند،از يك نوع هستند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص840)
sourceLink

تيرش بسنگ آمد(يا خورد)

در تدبيرى كه كرد بمقصود نرسيد نوميد شد. مثال:تمامى كوششها را براى موفقيت خود بكار برد ولى سرانجام تيرش بسنگ آمد.
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

تير را قيمت از هدف باشد

(قيمت دُر نه از صدف باشد...)سنائى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص252)
sourceLink

سايه كسى را به تير زدن

كمال دشمنى را با كسى داشتن.مثال:با من بقدرى بد است و دشمنى و عداوت دارد كه اگر در جائى سايه‌ام را ببيند آنرا با تير مى‌زند.
(
فرهنگ عوام
, ص338)
sourceLink

تيرى بتاريكى انداختن

تدبيرى انديشيدن و كارى كردن،خواه بمقصود برسد يا نرسد مثال:براى پيشرفت اين منظور ما تيرى بتاريكى مى‌اندازيم از دو حال خارج نيست يا بهدف ميرسد يا نميرسد و در هر حال زيانى نديده‌ايم.گاهى هم بمعنى «يكدستى زدن»استعمال مى‌شود.مثال: براى اين كه دست او را بخوانيم تيرى بتاريكى زديم اتفاقا يخمان گرفت»و يارو و مشت خود را باز كرد.
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

تير مانندۀ دبير آمد

(... مشترى خازن و وزير آمد.) سنائى. تعبير رؤياى عطارد دبير باشد.
(
امثال و حکم
, ص569)
sourceLink

بيك تير دو نشان زدن

با اشاره بموضوعى:موضوع ديگرى را هدف كلام خود قرار دادن.كارى كردن كه در نتيجه آن كار ديگرى هم انجام يابد.
(
فرهنگ عوام
, ص123)
sourceLink

به سنگ خوردن تير

(كسى).به مقصود خود نرسيدن(تيرش به سنگ خورد:به مقصود يا هدف خود نرسيد).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص171)
sourceLink

تير از كمان رفتن

دير شدن،كار از كار گذشتن(تير از كمان رفت:ديگر چاره نيست).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص252)
sourceLink

يك تير و دو نشان

رجوع شود به: بيك تير دو نشان زدن.همانند:بيك كرشمه دو كار كردن.
(
فرهنگ عوام
, ص679)
sourceLink

تيرش بنشان آمد

بعكس مثل بالا معنى ميدهد.
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

آخرين تير تركش

آخرين چاره و تدبير. مثال:آخرين تيرى كه در تركش داشت رها كرد ولى مفيد فايده واقع نشد.
(
فرهنگ عوام
, ص15)
sourceLink

تير بهدف رسيدن

كامياب شدن. مثال:تير مقصودش بهدف رسيد.
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

تير كردن

تحريك كردن مثال:فلان را تير كردند تا با فلان پهلوان زورمندتر از خودش كشتى بگيرد.همانند:شاخ توى جيبش گذاردن.
(
فرهنگ عوام
, ص175)
sourceLink

تير في الاصطلاح

تير

تير: از ابزار جنگ و شكار. از آن به مناسبت در بابهايى مانند جهاد، سبق و رمايه و صيد و ذباحه سخن رفته است. تير از آن جهت كه جزء ابزار جنگى است احكامى مانند جواز تهيّه از بيت المال دارد ( ← ابزار جنگى)؛ و از آن جهت كه از آلات صيد و شكار است احكام خاصّى همچون اعتبار برندگى و تيزى دارد ( ← آلات صيد) ( ← تذكيه). مسابقۀ تيراندازى حتى با شرطبندى مشروع است ( ← رمايه)
(
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت
, ج2 , ص676)
sourceLink

الأعلام

تير مردان و جويكان

اين هر دو موضع نواحى است و ديه‌هاى بزرگ دارد و هيچ شهر نيست و خرّاره و دودمان و ديه گوز از جملۀ آن است و اين نواحى در ميان شكستها و نشيب و فرازهاى خاكى و سنگين است بر مثال خرقان، امّا آنجا دشوارتر و درشت‌تر است هواى آن سردسير خوش است و در جمله نواحى آن درخت است. انواع ميوها به تخصيص درخت جوز چندان است كه آن را حدّى نباشد؛ و به شيراز و ديگر اعمال، جوز از آنجا برند، و همچنين عسل بسيار باشد. و جمله پشتهاى نشيب و فراز آن ولايت غلّه بكارند. بعضى پشتها و فرازها بخس باشد و نشيبهاى آبى و آبهاى روان بسيار دارد. و اين ديه خرّار را از بهر آن خرّار گويند كه آبى از كنار اين ديه در نشيبى عظيم مى‌افتد و آوازى بلند مى‌دهد و به تازى بانگ او را خرير الماء گويند. و مردم آن ولايت همه سلاح‌ور [و شب رو و دزد] باشند. نخجيرگاهى نيكو دارد.
(
جغرافیای حافظ ابرو
, ج2 , ص133)
sourceLink

تير مردان

[ت م]: شهركى در بخشهاى فارس ميان نوبندگان و شيراز است. خوره‌اى داراى سى و سه ده در كوهستان، روستاهاى آبادان كه اين شهرك مركز آنها است. شش ديه به هم پيوسته در دره‌اى است كه نهرها و درخت بسيار دارد. نام اين شش ده چنين است: 1 - استگان، 2 - مهرگان، 3 - رونجان كه در آنجا خانقاهى زيبا از آن صوفيان هست و آنجا برجسته‌ترين اين دهها و بهترين آنها و در گذشته مركز آنجا بوده است. 4 - كوجان است كه ظهير فارسى بدانجا نسبت دارد. و او ابو المعالى عبد السلام پسر محمود پسر احمد است. فقيه، خوش قرائت، حكيم معروف و فيلسوف بود. او در موصل به مدرسه تدريس مى‌كرد و خود بازرگانى ثروتمند بود كه به هر شهر درمى‌آمد گرامى داشته مى‌شد. او جهانگرد بود و به مجالس گوناگون مناظره حاضر شده و بر دشمنان چيره گشته بود. در پايان كار در مصر بود و من شنيدم كه نور الدين ارسلان شاه [906] پسر عز الدين مسعود پسر زنگى فرمانرواى موصل او را از مصر بخواست تا وزارت خويش بدو واگذارد. پس چون به حلب رسيد ابو الفتح نصر پسر عيسى پسر على جرزى موصلى صاحب ديوان استيفاى موصل حلوايى براى او آورد. وى و دو غلامش از آن حلوا خورده همگى درگذشتند و اين به سال 526 بود. پس ملك ظاهر دارايى و كتابهاى او را بگرفت. وى عادت داشت همۀ كتابها و دارايى خود را بر شتران بختى به هر جا كه مى‌رود همراه ببرد. 6 - ششمين ده فيران شاه است كه سران روستا و پيشوايانش در آنجا مى‌زيند.
(
ترجمه معجم البلدان
, ص785)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.